
وای چه دخمر خوکشلی!!!! خودمم که!!!!!!!!!


دوشنبه دهم بهمن 1390
| | Elena
|

سپیده عشق
آسمان, همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خویش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا گون
می دود همچو خون به رگ هایم
آه... گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد همچو لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ ورود می ساید
خمره نغمه های محزونش
گویا بوی عود می آید
آه... باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بروی دفتر خویش
جودان باشی سپیده ی عشق

جمعه هفتم بهمن 1390
| | Elena
|

جنون
دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد ز راه؟
یا نیازی که رنگ میگیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه؟
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطر های سرگردان؟
لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد
هر زمان موج می زنم در خویش
می روم, می روم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشست در تب نور
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند؟؟
سبزه ها, لحظه ای خموش خموش
آنکه یار من است میداند!
آسمان می دود ز خویش بر من
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی که این همه آبی
در دل آسمان می گنجد
در بهار او ز یاد خواهد برد
سردی ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار , ای بهار افسونگر
من سرا پا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و اندوه شده ام
می خزم همچون باد و همچون ماری
بر علفهای خیس تازه سرد
آه با این خروش و با این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟؟؟

یکشنبه دوم بهمن 1390
| | Elena
|
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
.
.
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم
شنبه بیست و چهارم دی 1390
| | Elena
|

ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!؟

سه شنبه بیستم دی 1390
| | Elena
|

تا صبح دم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها،علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
اشک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه،قرعه ی قسمت به غم زدم

پنجشنبه پانزدهم دی 1390
| | Elena
|

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

پنجشنبه پانزدهم دی 1390
| | Elena
|

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

پنجشنبه پانزدهم دی 1390
| | Elena
|

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشاط دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

دوشنبه دوازدهم دی 1390
| | Elena
|
دو خط موازی زاییده شدند . پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یك نگاه ، قلبشان تپید و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند
خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم
و خط دومی از هیجان لرزید
خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یك صفحه ی دنج كاغذ
من روزها كار می كنم . می توانم بروم خط كنار یك جاده ی دورافتاده و متروك شوم ، یا خط كنار یك نردبان
خط دومی گفت : من هم می توانم خط كنار یك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی به هم نمی رسند و بچه ها تكرار كردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه كردند . و خط دومی زد زیر گریه
خط اول گفت : نه این امكان ندارد ! حتما یك راهی پیدا می شود
خط دومی گفت : شنیدی كه چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه
خط اولی گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه ی كاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره كسی پیدا می شود كه مشكل ما را حل كند
خط دومی آرام گرفت و اندوهناك از صفحه ی كاغذ بیرون خزید
از زیر در كلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد . آنها از دشت گذشتند ... ، از صحراهای سوزان ... ، از كوههای بلند ... ، از دره های عمیق ... ، از دریا ها ... ، از شهرهای شلوغ ... ....
سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می كنید
فیزیكدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان كنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نا دیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیك وجود نداشت
پزشك گفت : از من كاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید . اگر قرار باشد با یكدیگر تركیب شوید ، همه ماد خاص خود را از دست خواهند داد
ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان . سیارات از مدار خارج می شوند ، كرات با هم بر خورد می كنند ، نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده اید
فیلسوف گفت : متاسفم ، جمع نقیضین محال است
و بالاخره به كودكی رسدیدند . كودك فقط یك جمله گفت : شما به هم می رسید
یك روز به یك دشت رسیدند . یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می كرد
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم . در آن حتما آرامش خواهیم یافت
و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد
و آن دو ریل قطار شدند كه از دشتی می گذشت
و آن جا كه خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید

دوشنبه دوازدهم دی 1390
| | Elena
|